فردریکا ۹۱ سال دارد. لابد اولش از اینکه پیشنهاد ساشا، نوهاش را قبول کرده حسابی پشیمان بوده. سر پیری و معرکه گیری! عکسها که چاپ شد و سایت که راه افتاد ولی، پیش در و همسایه پز آمده که چه نوهی هنرمندی دارم من و اصلن به روی خودش نیاورده که زندگی برایش از این رو به اون رو شده. حتمن توهم برش داشته که شاید واقعن ابرقهرمان است. امروز در صف میدان ترهبار حسابی از خجالت نگاههای حسرتبار پیرمردانی که تازه به تواناییهای شگفتانگیزش پی بردهاند، درمیآید. حاجخانومهایی که در دل به تک تک نوههای بیعرضهشان فکر میکنند، تند و تند خریدشان را میکنند، مبادا با فردریکا جون چشم در چشم شوند و مجبور شوند به خاطر تلاشهایی که قهرمان نوظهورشان برای ساختن جهانی بهتر کرده تبریک گویند.
اما من به خودم و نسلم فکر میکنم. نسلی که با سوپرمن و بتمن بزرگ میشود. سوپرمنها و بتمنهایی که کمتر پیر میشوند، که فرسودگیشان را دوست نداریم.
عکسهای بیشتر در اینجا.
آقای حسین میری لطف کردند و مطلبی را که من در رابطه با انتشار لوگوی رسمی HTML5 نوشته بودم، در سایت مجلهی اینترنتی گویا آیتی منتشر کردند. این مطلب را میتوانید در اینجا ملاحظه کنید.
امیدوارم در آینده مطالب بیشتری را برای این رسانهی خبری آماده کنم.
مطلبی را که دربارهی کتاب عبور از طوفان: راهنمای کاربردی شرکتهای نوپا در ایران نوشتهام، در وبلاگ The Coach به عنوان پست مهمان منتشر شده است.
امیر مهرانی، مدیر وبلاگ The Coach ، متخصص Sharepoint، پرسنال برندینگ و برنامهریزی است. مصاحبهی سایت کسب و کار اینترنتی با ایشان را حتمن بخوانید.
اگر به پرسنال برندینگ و مهارتهای شغلی، سبک کار و شیوه های موفقیت علاقهمند هستید، وبلاگ The Coach برایتان مفید خواهد بود. مطالبی که لینکشان در ادامه میآید تنها گوشهای از بهترین پستهاییست که در این وبلاگ خواندهام.
۷ نکته که به شما کمک میکند کارمند نباشید
قبل نوشت: ابتدا قصد داشتم در چند نوشته دربارهی مصاحبهها و مطالبی که در اخیرن از نویسندگان مشهور خواندهام یادداشتهای کوتاهی بنویسم ولی دو نکته در این مصاحبهها نظرم را جلب کرد. یکی آن احساسات متفاوتی است که نویسندگان نسبت به نگارش داستانهایشان دارند -برخی آنرا زجرآور میدانند، برخی دیگر انگار که نسبت به آن هیچ حس قابل توجهی ندارند. نکتهی دیگر عادتها و برنامهی روزانهی این نویسندگان است. به همین خاطر آن چند نوشته را با تمرکز بر این دو نکته در کنار یکدیگر قرار دادم و حاصلش آشی شد که در زیر میل میکنید.
“در صحبت هایتان به تجربه ، بینش و تخیل به عنوان عواملی مهم برای نویسندگی اشاره کردید. آیا الهام را هم به این لیست اضافه نمیکنید؟”
“من چیزی درباره الهام نمیدانم، چون اصلا نمیدانم مقصود از آن چیست. البته درباره آن زیاد شنیدهام اما هرگز آنرا ندیدهام.”
به نظر شما چه کسی میتواند در یک مصاحبه چنین حرفی بزند؟ این پرسش و پاسخ بخشی از مصاحبهی ویلیام فاکنر، نویسندهی بزرگ امریکاییست که در مجلهی ادبی مد و مه منتشر شده است. در این مصاحبه فاکنر به پرسشهایی در رابطه با نویسندگی، بهترین محیط برای نوشتن، فیلمنامه نویسی، بحث تعهد نویسنده و مسائل دیگر گفتگو میکند. فاکنر میگوید: “باید بگویم که بهترین شغلی که در زندگیام به من پیشنهاد شد مدیریت یک فاحشه خانه بود. به عقیده من این بهترین محیطی است که هنرمند میتواند در آن کار کند. این شغل استقلال کامل اقتصادی به او میدهد و دیگر نباید نگران گرسنگی باشد. حداقل سرپناهی دارد و کارش هم ساده است. فقط باید حساب خرج و دخل دستش باشد و هر ماه هم سری به پلیس محل بزید و حق و حیاب او را بدهد. صبح ها که معمولا بهترین وقت برای کار کردن است محل کار او ساکت و آرام است.”
سایت ادبی فیروزه در یک از مطالبی که به بیان دیدگاه نویسندگان مختلف نسبت به نفس نوشتن میپردازد جملاتی از جاناتان لتم را منتشر کرده است. مطلبی کوتاه است و خواندنش خالی از لطف نیست.البته جاناتان لتم در ایران نویسندهی نام آشنایی نیست. تنها مطلبی که دربارهی او در وب فارسی پیدا موجود است، انتخاب طرح جلد یکی از کتابهایش به نام “شهر مزمن” به عنوان بهترین جلد کتاب داستانی سایت آمازون در سال ۲۰۰۹ بوده است.
“وقتی «دژ تنهایی» را مینوشتم، عکس یک کلوچۀ شانسی با نوشتهای رویش را به کامپیوترم چسبانده بودم، یک طالع عجیب و مرموز، حتی جملات رویش هم یادم نمیآید، یک چیزی توی این مایهها: «تو کل ماجرا را نمیدانی.» این مرا تشویق میکرد تا بیش از پیش به عمق کتاب بروم، به عمق راز و رمزهای شخصیام. تشویقم میکرد که دست از تلاش برندارم.”
هاراکی موراکامی نویسندهی کتاب “کافکا در کرانه” دربارهی نوشتن میگوید: “خودم هم وقتی مینویسم نمیدانم چه کسی چه کاری را انجام میدهد. من و خواننده در یک سطح هستیم. وقتی نوشتن را شروع میکنم اصلا نمیدانم پایان آن چیست. اگر ابتدای داستان پرونده قتلی در میان باشد نمیدانم قاتل کیست. کتاب مینویسم تا بفهمم آن قاتل کیست. اگر بدانم قاتل کیست دیگر دلیلی برای نوشتن ندارم. خوبی کتاب نوشتن این است که در بیداری میتوانی خواب ببینی. اگر خواب واقعی باشد شما نمیتوانید کنترلش کنید. موقع نوشتن بیدار هستید، زمان، مدت و همه چیز را خودتان انتخاب میکنید. صبحها چهار تا پنج ساعت مینویسم و وقتش که رسید دیگر نمینویسم. فردای آن روز نوشتن را ادامه میدهم. اغلب چهار پنج بار بازنویسی میکنم. شش ماه وقت صرف نوشتن نسخه اول میکنم و بعد هفت هشت ماه صرف بازنویسی میکنم. سخت کار میکنم. به شدت روی کارم تمرکز میکنم. خب میبینید ساده است. و وقتی مینویسم هیچ کاری جز نوشتن داستانم انجام نمیدهم. وقتی در «مود» نوشتن رمان هستم ساعت چهار صبح از خواب بیدار میشوم و پنج شش ساعت کار میکنم. بعد از ظهرها ۱۰ کیلومتر میدوم یا یک کیلومتر و نیم شنا میکنم، گاهی هم هر دو کار را انجام میدهم. بعد کمی میخوانم و موسیقی گوش میدهم. ساعت ۹ میخوابم، این عادت را هر روز بدون تغییر حفظ میکنم. تکرار این مسئله خودش مهم است، نوعی سِحر است. خودم را سِحر میکنم تا به عمق ذهنی برسم. اما حفظ چنین تکراری برای شش ماه تا یک سال نیازمند توانایی ذهنی و فیزیکی بسیار بالایی است. در این حالت نوشتن یک رمان مثل تمرین برای بقا است. توان فیزیکی به اندازه حساسیت هنری لازم است. وقتی شخصیتها را می سازم دوست دارم مردم واقعی را ببینم. دوست ندارم خیلی حرف بزنم دوست دارم به داستانهای دیگران گوش دهم. تصمیم نمیگیرم چه آدمهایی هستند، سعی می کنم درمورد احساس آنها و مسیر آنها فکر کنم. ایدههایی را از این مرد و از آن زن میگیرم. نمیدانم این «واقعی» یا «غیرواقعی» است، اما برای من آدمهای داستانم از آدمهای واقعی، واقعیتر هستند.”
در مطلب دیگری از مجلهی ادبی مد و مه عادتهای نوشتن کارلوس فوئنتس بررسی شده است. در بخشی از این مطلب از زبان نویسندهی رمان “پوست انداختن” میخوانیم: “تمام روز را با مارکز به بحث و جدال درباره یک نقطه ویرگول یا یک صفت صحیح و دقیق میپرداختیم . یادتان باشد که این بحث و گفتگوها درباره فیلم بین ما اتفاق می افتاد، یعنی بر پرده سینما که شخصیتها روی آن ظاهر میشدند ابدا تفاوتی نمی کرد که نقطه ویرگول یا صفت دقیق توصیف گر باشد یا نباشد! با تمام اینها کارمان بی ارزش نبود زیرا سرمایه معنوی و مادی لازم برای انتشار صد سال تنهایی گابریل گارسیا مارکز و مرگ آرتمیو کروز مرا فراهم ساخت!”
صحبت از مارکز شد. بد نیست نظر او را دربارهی نوشتن جویا شویم. نقطهی شروع کتاب برای مارکز یک تصویر است. “اول یک تصویر بصری است. فکر میکنم نزد نویسندگان دیگر شروع یک کتاب، یک فکر یا یک مضمون باشد. من همیشه از تصویر شروع میکنم. «قیلوله سه شنبه» که به نظر خودم بهترین نوولم است، با تصویر یک زن و دخترش که سیاه پوشیده بودند شروع شد، با چتری سیاه، زیر آفتاب سوزان دهکدهای خالی. «هوخار اسکا» مرد پیری است که نوه اش را به یک مراسم تدفین میبرد. نقطه شروع «کسی به سرهنگ نامه ننوشت» تصویر مردی است که در کنار بازار بارانکیلا منتظر یک قایق است. با نوعی در ماندگی خاموش. سالها بعد که در پاریس با همان نگرانی منتظر نامه یا یک حواله بودم، خودم را با آن مرد یکی دیدم.” مارکز همچنین صبحهای یک جزیرهی غیرمسکونی و شبهای یک شهر بزرگ را محیطهایی ایدهآل برای نوشتن میداند. اگر از هواداران گابریل گارسیا مارکز هستید و میخواهید دربارهی نویسندگانی که بر سبک نوشتن او تاثیر گذاشتهاند بیشتر بدانید این مصاحبهی سایت مد و مه -در سه قسمت- را از دست ندهید.
آلیس مونرو در مصاحبهای با والاستریت ژورنال میگوید: “داستان را با خودکار در یک دفتر مینویسم. داستان را از اول تا آخرش مینویسم، ولی این داستان به هیچ وجه داستان نهایی نیست. بعد هم یک دفتر دیگر برمیدارم و دوباره آن را با خودکار مینویسم، این بار داستان به نسخه نهایی و مورد نظر من نزدیک میشود. بعد این دو دفتر را پاره میکنم و دور میریزم و بدون آنکه به چیزی نگاه کنم داستان را با کامپیوتر مینویسم. آن وقت است که یک داستان معقول مینویسم.” ترجمهی فرشید عطایی از این مصاحبه را میتوانید در اینجا بخوانید و از نظر جان آپدایک بزرگ دربارهی همکارش باخبر شوید.
این نوشته را با توصیهی شرمان الکسی (“آینده ادبیات آمریکا” از نقطه نظر مجلهی نیویورکر) به نویسندگان، شاعران و فیلمنامهنویسان آماتور به پایان میرسانیم. “کتاب مورد علاقهتان چیست؟ آخرین بار چه کتابی خواندید؟ اگر جوابی برای این سؤالها نداشته باشید آن وقت در زمینه نویسندگی محکوم به شکست هستید. نویسندگان بزرگ درواقع خوانندگانی عالی بودهاند. همین و بس. بنابراین بهترین نقطه شروع از همین جا است.”
گجت، وسیلهی کوچکیست که اختراعی نو را در قالبی بدیع به نمایش میگذارد، معمولن بیش از یک محصول ساده و در برخی موارد آغازگر یک حرکت انقلابی در عرصهی فناوری میباشد.
تستر در زمان ورود به بازار یک گجت تمام عیار بود. آغازگر جنبشی که با عرضهی دیگر ابزارهای بهینه و کاربردی مثل مایکروفر و ماشین ظرفشویی محیط آشپزخانهها را به کلی تغییر داد.
اکثر محصولات شرکت اپل نیز به نوعی گجتهای انقلابی هستند. از آیپد – با هزار موزیک در جیب شما – گرفته تا آیفون و آیپد همگی با تغییر نگاه مشتریان منجر به تغییرات عمده در بازار کامپیوتر و فناوری شده اند.
Mads Peitersen از نگاه یک جراح به آناتومی گجتها نگاه کرده و طرحهایی از جمله آنچه در زیر میبینید را پدید آورده است.
پلی کپی جلسهی دوم داستان نویسی را از این لینک دانلود کنید.
تمرینها ساده و توضیحات هر تمرین کافی هستند اگر سوالی هم داشتید یا در پایین همین نوشته کامنت بگذارید و یا به من ایمیل بزنید.
پی نوشت # اگر فرصت شد چندتا از نقاشیهایی را که بچهها از دوست داشتن کشیدهاند، در همینجا میگذارم.
جمعیت امداد دانشجویی – مردمی امام علی (ع)، یک سازمان مردم نهاد، مستقل، غیر دولتی و غیر سیاسی می باشد که در سال ۱۳۷۸ با هدف شناخت و کاهش با هدف کاهش معضلات اجتماعی و نیز امداد رسانی به نیازمندان به خصوص کودکان و زنان تاسیس شده است. شاخهی فرحزاد جمعیت امام علی (ع) با در همین راستا با هدف پژوهش و ارائه راهکار پیرامون معضلات اجتماعی کودکان بزهکار، فراری، خیابانی و خانوادههای محروم و مسائل پیش روی کودکان سرطانی و خانواده های آنها و ترویج سیرهی عملی حضرت علی (ع) در عشق به همنوعان و همچنین امدادرسانی به نیازمندان، امدادرسانی در هنگام وقوع حوادث غیرمترقبه و ترویج فرهنگ نوعدوستی در منطقهی واقعن محروم فرحزاد فعالیت میکند. تیم فرحزاد فعالیتهای مختلفی را برای خانوادهها و بچهها انجام میدهند که از آنها میتوان به برگزاری کلاسهای آموزشی و فعالیتهای خیریه در مناسبتهای مختلف اشاره کرد.
قرار بود خیلی زودتر سایت تیم فرحزاد راه اندازی شود ولی به دلایل مختلف تا این هفته طول کشید. به هرحال این شما و این سایت شاخهی فرحزاد جمعیت امام علی (ع).
لحظهی تحویل سال ۱۳۹۰، دوشنبه ساعت ۲ و ۵۰ دقیقه و ۴۵ ثانیهی صبح خواهد بود. همین!جوری
تقویم رسمی کشور برای سال ۱۳۹۰ را از سایت مرکز تقویم دانشگاه تهران و از اینجا دانلود کنید.
همانطور که وعده داده بودم، پلی کپی جلسهی اول کلاس داستاننویسی را میتوانید در اینجا پیدا کنید.
نیازی به توضیح ندارد، تمرینها گویا و ساده هستند.